هوای برگشتنم بود اگه بال و پری داشتم ...

دیدین اینایی که خارج از ایرانن از ترکیه و دبی گرفته تا امریکا و استرالیا بعد دو هفته شروع میکنن از غم غربت نالیدن؟

 

- اینجا همه چی سرده ، ادما ، خیابونا (!) ، ماشینا (!) ...

 

- بعضی وقتا غروبا میشنیم به وطنم فکر میکنم ...

 

- همیشه یه بغضی تو گلو دارم ...

 

....

از این حرفا که بعد آدم تو دلش میگه خب برگرد!!

 

 

حقیقتش من هیچوقت غم غربت رو اینجا احساس نکردم ... دلتنگی برای خانواده م چرا اما غم غربت نه . با اینکه خیلی جاها متفاوت با جمع بودم و از لحاظ پوشش برای خیلیا عجیب غریب بودم ... اما هیچوقت حس ادمای سرد و بیروح و ماشینی رو نسبت به اینجایی ها نداشتم .

 

نمیدونم مستند میراث آلبرتا رو دیدید یا نه . راجع به نخبه هایی که از دانشگاه شریف و تهران میرن خارج از کشور و یا همیشه میمونن اونجا یا بر میگردن . یه دختره که رفته بود کانادا ( بعدا بیچاره هزار تا فحش به خاطر حرفاش خورد) میگفت :"... وقتی رد میشین اصولا لبخند رو لبای همه هست... چیزی که توجه منو جلب میکرد این که چقدر خوش برخوردن و همه ش دارن لبخند میزنن و همیشه باهات... یعنی به معنای واقعی کلمه نایسن!"

 

منم برام همین جالب بود ... اینکه اگه این ادما سردن پس چرا همیشه لبخند رو لباشونه؟

 

چرا همیشه مهربونن؟ چرا به هم کمک میکنن ...

ولی من نه به خاطر این ادما نه به خاطر زیبایی های این کشور و نه هیچ چیز دیگه نیست که نمیخوام برگردم به ایران ...

 

 

من کشورم رو با همه صفایی که توشه محبتی که خانواده م دارن و زندگی نسبتا خوبی که داریم دوست دارم اما یه چیزی هست که منو پاگیر کرده و اونم تنهایی و سکوت اینجاست ... اینکه میذاره خودم باشم با همه ی بدی ها و خوبی هام و کسایی که دورم هستن به خاطر خودم دوسم دارن نه به خاطر چیز دیگه ای ...

 

و این شادی میتونه صد برابر بشه وقتی برم کشور مورد علاقم و اونجا درس بخونم و اگه بشه کار پیدا کنم و زندگی روتینی واسه خودم درست کنم .

 

 

 

غربت جاییه که تو احساس راحتی نداشته باشی ..  این خانه قشنگ است ولی خانه ی من نیست درسته ولی من اینجارو دوست دارم.

 

من وقتی احساس غربت کردم که تو خونه ی خالم ، بعد اون همه صمیمیت بین خانواده ها و کمک ها و ... تو جمع 10-15 نفری خاله ها دختر پسر خاله ها و... دیدم تو هر جمله چقدر سعی شده تیکه و کنایه ای به من و خانوادم زده بشه ... اینکه برق حسادت رو تو چشمای دیگران ببینم و فشار حرص رو روشون حس کنم و دست و پا زدنشون برای ضایع کردن خودمو ببنم و همه سعیم این باشه که به روشون نیارم .

 

غربت رو وقتی حس کردم که بهترین دوستم که همه سعیم این بوده به وقتی حس نکنه دارم پز میدم یا  که موقعیتم بالاتر از اونه، از بین حرفام چندتاشو جدا کنه و بزنه تو سرم که خودش رو بالاتر نشون بده .

 

خیلی وقتا ... خیلی جاها ...

 

و حقیقتش هیچ کدوم مهم نبود ...

 

غربت واقعی وقتی بود که من بودم ،جای همیشگیمونم بود ، ولی ...

/ 5 نظر / 2 بازدید
عاشق(سکوت)

نمیدونم این حس نداشتم و فکر نکنم درکش کنم

عاشق(سکوت)

خو برگرد بیا تهران با هم بریم بیرون ولی نه ویزامو بگیر من بیام پیشت احساس تنهایی نکنی[زبان]

عاشق(سکوت)

ولی جدیا چرا تا میرن اونور آب دم از غربت میزنن [نیشخند]

عاشق(سکوت)

ینی تنا اگه الان میگفتی تو هم احسااس غربت میکنی انقد الان سر به سرت میذاشتم ک هفردا ایران باشی[نیشخند]

mehrasa

دختره بیچاره[ناراحت] چیکارش کردن؟؟؟