عصبانی

الان دیگه مثه جوونیا جون ندارم با گوشی براتون کل داستانرو تایپکنم. تیتروار میگم عمری باقی موند توضیحش بمونه واسه بعد. عصبانی ام. محسن به من گفت دوروز میره شمال فک می کردم امروز بر میگرده . محدثه گفزنگ زده گفته ۴ روز دیگه ام هستم. فک کنم قبل اینکه ببینمش جوابمو بدم. دیروز رفتم سیمکارت خریدم. فروشنده به شدت به دلم نشست. نیم ساعت اونجا بودیم همه شو خندیدیم. شاید منم جور کنم برم مسافرت همه این ٧ روز باقی رو . خونه خواهرمم شبا پدرم در میاد از دست خواهرجان. همین

/ 83 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
tanaa

:))) هدی از دست تو دختر!! کلی خندوندیم... چجوریه؟ چی بود حالا رمزاشون؟:))

م.م

خب تنا خانم ، هدی خانم حرفه ای هست . نمیتونه سریع بهت یاد بده .......... باید بری پیشش و شهریه بدی و شاگردی کنی [خنده]

هدی

م.م خان کار سختی نبود: واسه داداشش مطلب گذاشته بود نوشته بود: نام رمز:اسم بابا منم زدم علی باز شد[قهقهه][خنده]

م.م

[قهقهه][قهقهه][قهقهه]

عاشق(سکوت)

[قهقهه]

هدی

تنا! خبر داری دل هدی واست تنگولیده (عجب ادبیاتی دارم من[نیشخند])

م.م

عاقا من نمیخوام اینجا تار عنکبوت بزنه .......... چرا اینقدر سوت و کوره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[ابرو][عصبانی] یه دستی . جیغی . هورایی چیزی [خنده] حالا همه با هم ، یه دست و جییییییییغ و هورااااای بلند [هورا][خنده][دست] هووووووووووورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا[قهقهه]

زی زی گولو

سلاااااااااااااااااااااااااام به همه ی دوستای گلم.خوبید..میگم منو یادتون نره ها..نگا نکنین الان زیاد نمیاد بذارید اونترنتم جور شه خستتون میکنم[نیشخند]

هدی

سلام بر زی زی گولو تنا عاشق م.م ساحل هووووووووووووووووووورااااااا[زبان]

mehrasa

یعنی به علت کهولت سن دیگه برامون داستان نمینویسی؟؟؟[نیشخند]