ما و خانواده

دیشب برای داداش کوچیکترم رفتیم خاستگاری... حس با مزه ای بود برای اولین بار بود که خاستگاری کسی رفته بودیم... با هم 3 سالی دوست بودن و الان دیگه تصمیم گرفته بودن ازدواج کنن .. 

وارد که شدیم طبق رسم بابا شروع کرد و ماها رو معرفی کرد ... من و برادرام و خواهرم و دامادمون و مادرم ...پدر عروس خانوم فوت کرده بود و خواهر بزرگتر شروع کرد همه رو معرفی کردن ... من گوش نکرده بودم و داشتم به رفتار بقیه دقت میکردم برای همین جز اسم عروس خانوم که از اول میدونستم کسی رو جدید نشناختم! دوتا برادرای عروس و مادرش و خودش و عروساشون و رسید به یه دختر خانوم کوچولو که نشسته بود کنار عروس.. اسمشو که گفتن ذوق کرد و اروم به عروس خانوم گفت منم گفتن خندید و صورتشو پوشوند ... اگه جای دیگه بود پاشده بودم اون بچه رو خورده بودم یعنی! 

داداشم از استرس عرق کرده بود و خواهر عروس که براش دستمال اورد از خجالت سرشو انداخت پایین ... هی یواشکی به عروس نگاه میکرد و لبخند میزد ... اونم همینطور... دلم میخواست هرچه زودتر به هم برسن ... حرفا زده شد و بابا با ادبیات صاف و ساده ی خودش سعی میکرد یخ جمع رو بشکونه و دو تا خانواده صمیمی بشن... خواهرم هر چند دقیقه یه بار نگام میکردو میخندید و منم باهاش همراهی میکردم .

مدل نشستنمون کمی بد بود و من کنار برادر عروس و دامادمون پیش خواهر عروس نشسته بود .. ولی جای من طوری بود که کل خانواده ی  خودم رو راحت میدیدم . برای همین هر چند دقیقه یه بار چشمم به یکی می افتاد که داره منو نگاه میکنه و منتظره که نگاها تلاقی پیدا کنه و نظرمون رو با نگاه به هم بگیم . 

مامان عروس هم اسم من بود ... من مشهد به دنیا اومدم و 40 روزگیم اومدم تهران...اونم همینطور بود 2 ساله بوده که اومده تهران . 

هر چند وقت یه بار بحث میرفت سر اینکه نوبت سارا خانوم هروقت شد ... 

تو خونه هم هی میگفتن.... آخرش خندم گرفت گفتم آقا اینجور مواقع آدم چی باید بگه؟ داداشم گفت سرتو بنداز پایین سرخ شو روسریتو درست کن... خواهرم گفت هیچی دیگه زودتر ازدواج کن از این حرفا راحت شی... آخر سر نفهمیدم وقتی راجع به بخت ما حرف میزنن دقیقا چه عکس العملی باید نشون بدم!

از اول که وارد شدیم مادر عروس هی قربون صدقه من میرفت .. بابا پرسید خب سارا خانوم شما حرفی واسه گفتن نداری؟ 

خندم گرفته بوود! من چی بگم اخه؟ لبخند زدم گفتم والا چی بگم ... گفت نظری چیزی... گفتم هرچی داداش بگن 

مامان و خواهر عروس شروع کردن قربون صدقه رفتن .. بعد که اومدیم بیرون همه میگفتن چی کار کردی انقدر دوستت داشتن؟ گفتم والا نمیدونم ولی این قربون صدقه رفتنشون اعتماد به نفسمو خورد میکرد 

همه خندیدن. 

خدارو شکر همه چی خوب تموم شد... تا از در خونشون اومدیم بیرون اس ام اس زدنای داداشم شروع شد و با هم راجع به نظر خانواده هاشون حرف میزدن 

داداش هر چند وقت یه بار به گوشی نگاه میکرد و لبخند میزد .

منم همه ش نگاش میکردم و از خوشحالیش کیف میکردم

اومدیم خونه و همه نظراشون رو گفتن 

من که از همون اول موافقتم رو اعلام کرده بودم و گفتم که خیلی خوشم اومد ... همه راضی بودن 

خوشحال بودم که همه راضی هستن

داداش دیشب حتما خیلی راحت خوابید. 

/ 31 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عاشق(سکوت)

تو رو خدا بیا محاسبه کن[قهقهه] تنا جان چه حالی میده کامنتا رمز داره[نیشخند]گفتی 23 سالته[عینک]

م.م

مسخرم نکنید [گریه][گریه][گریه] دستور حمله میدما [عینک][عصبانی]

عاشق(سکوت)

[عینک]

م.م

قیافه نگیر ......... جدی گفتم . حمله میکنم [عینک][عینک]

هدی

انقدر بحث م.م و عاشق سکوت جدیه روم نمیشه کامنت بذارم.میترسم یهو خدای نکرده وسط حرفشون پریده باشم[نیشخند]

هدی

والا بوخوداااا[خنده]

tanaa

اين كامنتا كجا بود من نديدم

هدی

چیمیدونم والا[خنده]

mehrasa

وایی من آرزومه برم خواستگاری[نیشخند]

mehrasa

نه خواستگاری یه پسره برا یه دختره دیگه