ما و رفقا۴

زنگ زدم به محدثه بحث سر این بود که فردا بریم بیرون بهش گفتم نمیام خونتون که درس بخونی بعد کلی سرو کله زدن گفت تا دوشنبه امتحان نداریم مامانشم گفت اگه نیای دیگه باهات حرف نمیزنم... تا امروز خبری از داداش محدثه نبود.... اس ام اس زدم از محدثه پرسیدم چیزی نگفت باهاش حرفیده بودم جواب داده بود حرفی نزده فکر کردم شاید خوشش نیومده خوشحال شدم که قضیه قبل اینکه جدی بشه تموم شده وحسابی باز نکرده بودم خلاصه تلفنی حرف میزدیم و میخندیدیم که داداشم صدام کرد که بریم دنبال مامان... ناچار خدافظی کردیم نیم ساعت بعد دوباره زنگ زدم بهش ... برگشته بودیم خونه حرف میزدیم که محدثه اروم گفت داشتم راجع به تو حرف میزدم داداشم پرسید مگه هنوز نرفته؟ منم گفتم نه گفت پس ازش تشکر کن واسه زحمتاش و اطلاعاتی که راجع به سوئیس داد خندم گرفته بود... از اینکه حس خوبی داشتم ناراحت بودم! گفتم خواهش میکنم وظیفه بود ... محدثه باز گفت داداشم تشکر میکنه .. فهمیدم صدا رو ایفونه گفتم این حرفا چیه؟ داداشش گفت حالا واسه جبران یه قهوه دعوتش میکنم خندیدم گفتم نه همون تشکر کردید کافیه گفت پس شما دعوت کن خندم بند نمی اومد میخواستم سنگین رفتار کنم جلو گوشی و گرفتم و خندیدم اونم رفت مامانش گفته بود فردا بیا سه تایی بریم بیرون - مامانش و محدثه و من- در ادامه حرف داداشش گفتم یعنی چهارتایی بریم دیگه .... مامانش خندید گفت نه اون که دوتایی خجالت کشیدم... خندیدم گفتم بحث رو عوض کنین من خونتون دیگه نمیام این مدت همه ش اونجا بود محدثه هم که تو کل مکالمه حرفا رو منتقل میکرد به همه حرفمو تکرار کرد یه دفعه صدای خنده محدثه اومد گفت داداشم میگه دوست نداری با اینا بری بیرون بیا با من بریم محدثه میگفت تاحالا ندیدم اینجوری با دوستام شوخی کنه!! اصلا باهاشون حرف نمیزد!! یه کم اعتماد به نفس گرفتم اما اصلا نمیدونستم چی بگم ... خندیدم و ترجیح دادم بحثو عوض کنم فردا ساعت ٩ صبح بازم میرم خونشون... یه کم استرس ولی با خوشحالی.... خدایا.. هرچی صلاحه ... فقط زودتر معلوم کن خودت میدونی که دیگه طاقت ندارم که بخوام ولی نشه

/ 118 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هدی

منم عالیم واستا اینو بگم: دیروز داشتیم تو کلاس با دوستامون صندلی هارو جابه جا میکردیم که به هم نزدیک شن و راحت تر تقلب کنیم. خوب که جاگیری کردیم به یه آقاهه گفتم اگه ممکنه شما هم بیاین این طرف تر بشینین که ما تابلو نباشیم دیدم داره با یه لبخندی نیگام میکنه یهو بهش گفتم...واااااااااااای نکنه شما مراقبی[نیشخند] که بهله... برم داشت گذاشتم جفت خودش[خنده][قهقهه]

م.م

ایول هذی خانم . با مراقب قرار تقلب میزاری ؟؟؟؟[متفکر] [قهقهه][قهقهه]

هدی

دقیقا دیدم یه جوری داره نیگام میکنه فکر کردم از کارمون خندش گرفته نگو داشته به خودمون میخندیده[خنده][قهقهه]

هدی

م.م اتفاقا اخر امتحان اومد بهم گفت تو چی گیر کردی واست بپرسم[مغرور][خنده]

م.م

خوب خوب . هدی عاشق شد . اعترافم کرد مبارک باشه ...... لیلی لیلی .... لیلی .... لیلی لی ....... بالاخره عروسیو افتادیم . اخ جوووون

م.م

ا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تنا خانم ؟؟؟؟؟ اصن هواسم نبود . شوما عاشخش شدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[متفکر] پس دیوید جون چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[متفکر]

م.م

استغفرالله ............... زیشته [خجالت][خجالت] دخترم دخترای قدیم . والاه [خنثی][ابرو]

هدی

تنا خیلی ناز بود خودم هم عاااااااشقش شدم[بغل][نیشخند] م.م. تو دانشگاه ازاد معمولا اختلاف سنی بین دانشجوها زیاده[چشمک]

م.م

مبارکه هدی خانم . کی بریم خواستگاریش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ دانشگاه آزاد یعنی بدتر از پیام نوره ؟؟؟؟؟؟؟[متفکر] یارو میاد تودانشگاه با بچش .بعد میره تو کلاس پوشکشو عوض میکنه [خنده][قهقهه][قهقهه]

هدی

[خنده] خداااااااااااااااایی!!! نخند:))(شکلکاش گیر کردن دیگه نیمیان):))=))