من و احتمالات زندگیم

25ام آخرین روز ثبت نام برای یه امتحان خاص بود . 

از ماه ها قبل با سعیده برنامه ریزی کرده بودیم که این امتحان رو بدیم ... 

من که ایران بودم وقتی برگشتم حواسم اصلا به ثبت نام نبود سعیده زنگ زد و گفت ثبت نام کن من 24ام ثبت نام کردم . 

اما حواسمون نبود که پول ثبت نام رو کی باید واریز کنیم . فکر میکردیم تا روز امتحان که دو ماه دیگه باشه وقت داریم . 

یکشنبه دلم شور افتاد که نکنه جور دیگه باشه و رفتم یه دور دیگه ایمیل ثبت نامم رو خوندم و فهمیدم که 5 روز بعد اخرین روز وقت واریز کردن پوله . 

اقا ما اینترنتی پرداخت کردیم ! نمیدونم درست یا غلط چون اولین بارم بود . 

بعد زنگ زدم به سعیده و گفتم حواسشو جمع کنه 

حرفی نزد 

امروز دوباره ازش پرسیدم که پرداخت کردی .. گفت شب باید با شوهرم صحبت کنم . 

رفتیم یه رستوران چینی که باهم ناهار بخوریم . سعیده اولین بارش بود که غذای چینی میخورد باید 18 فرانک میدادیم و دیگه بوفه ازاد بود هرچقدر میتونستیم میخوردیم 

سعیده کلیییییییی خورد خیلی خوشش اومده بود . 

بعد که خواستیم پولشو بدیم سعیده کیف پولشو نگاه کرد و دید 15 فرانک بیشتر نداره من گفتم پولشو میدم بعدا یه قهوه مهمون تو ! 

پول رو که حساب کردیم و اومدیم بیرون سعیده داشت درد و دل میکرد که این ماه چون من کار نکردم زیاد شوهرمم کار نکرده پول نداریم و کلی 200 فرانک واسه این ماه مونده که باید خرج کنیم و باید از غذامون بزنیم .. برای همین صرفه جویی کردم 

گفتم پس پول امتحانت چی میشه گفت یا از مادرم اینا میگیرم یا نمیدم

بهش گفتم من پول امتحانو میدم بعدا بهم پس بده . گفت 370 فرانک زیاده و تو خودت لازم داری .. جواب مادرت اینارو چی میدی گفتم اونا پول میدن دیگه مال خودم میشه هر کاری دوست دارم باهاش میکنم .

زیاد چیزی نگفت رفتیم پست پولش رو حساب کرد و اومدیم بیرون . 

رفتیم کتابخونه که درس بخونیم تا نشستیم سعیده گفت : سارا من با پدرم قبلا صحبت کرده بودم که پول اینو نمیتونم بدم اما پدرم گفت دعا کن و از خدا بخواه اون واست درستش میکنه ... گفت من امروز کامل نا امید شده بودم که دیگه امسال نمیتونم این امتحانو بدم . ولی انگار خدا تورو فرستاد 

براش تعریف کردم که سه سال پیش  یه موقعیت همشکل همین امروز برام پیش اومده بود در حالی که من جای تو بودم یه دوست دیگه بهم اون 300 فرانک رو داد ... 

دستشو گرفتم گفتم همینجا فراموشش میکنیم ... هروقت داشتی پس بده ... 

خندید و شروع کردیم به درس خوندن ... کتابخونه که جای صحبت نبود یه تیکه شو گیر اوردیم که کسی نبود و نزدیک در ورودی بود برای همین سر و صدای بیرونم توش بود و میشد حرف زد شروع کردیم یه کم خوندن و وسطش کلی حرف زدن 

که یه دفعه دو تا پسر اومدن وسایلشونو گذاشتن صندلیای کناریمون و ازمون خواستن مراقبش باشیم تا برگردن 

به سعیده گفتم بیا وسایلشون رو بذاریم رو یه میز دیگه ! فک کنن اونجا جا گرفتن ... سعیده اروم به پنجره اشاره کرد که یعنی از پنجره بندازیم بیرون 

گفتم شاید طلا جواهری تو کیفشون باشه برداریم بریم 

داشتیم مسخره بازی در می اوردیم که اومدن  تشکر کردن نشستن کنارمون کلی کتاب ریختن جلوشون و شروع کردن درس خوندن! من و سعیده هم از روشون خجالت کشیدیم نگامون رو انداختیم به کتابمون و مدادارو برای نوشتن گرفتیم دستمون! 

اما حالا هی من واسه اون نامه مینوشتم نشونش میدادم میخندید هی اون جواب میداد . 

پسری که کنار سعیده نشسته بود هی نگاه میکرد ببینه ما داریم چیکار میکنیم انقدر میخندیم .. همه شم نیش من باز بود .. بنده خدا به خودش شک کرده بود که به اون داریم میخندیم.

بعد کلی حرف زدن و نوشتن و دو کلمه درس خوندن از جامون پا شدیم که بریم خونه . 

اما روز  خوبی بود .... 

___________________________________________________

تو رستوران چینی نشسته بودیم که یه آقایی که تقریبا هرروز تو اتوبوس یا ایستگاه مترو میبینمش اومد تو با دوستش نشست . 

بعد ما داشتیم میرفتیم غذا برداریم چشم تو چشم شدیم یه لبخند زد یه چیزی گفت بعد من نفهمیدم سلام کردم ( بنژوغ!) اونم جواب داد همینطور با لبخند به راهم ادامه دادم تا به غذاها رسیدم . حالا مشکوکم اون اول که یه چیزی گفت شاید فارسی سلام کرده من نفهمیدم!‌بزرگ بودنااااااا 50 55 ساله! کت شلواری کرواتی ! اصلا یه وضی ...

بعد که برگشتیم دوباره چشم تو چشم شدم با دوستش که روبه روش نشسته بود اونم لبخند زد .. تو دلم گفتم عَی بابا!  ینی چه! 

آقا رفتیم نشستیم ینی غذا کوفتمون شدا! تا اخرش که پاشدیم رفتیم از نقطه دیده اینا دور شدیم اینا داشتن هی نگاه میکردن.

این سعیده هم هی میگفت اینا رو اعصاب منن هی نگاه میکنن اونیکی هم کلا برمیگرده خجالت نمیکشه ! 

حالا احتمالاتی که در ذهن من نقش بست این بود که یارو ایرانیه ( نمیدونم چرا تو ذهنم فرش فروشه حتما!) بعد دیگه اینجا دیده بهترین موقعیته آشنایی داده

دومین احتمال اینه که یارو ایرانی نیست همین که هر روز میدیدیم همو خواسته خوشحال بازی در بیاره!

سوم این که شاید یارو آدم مهربونیه کلا با همه دوسته

چهارم اینکه شاید دیوونه باشه

اخریشم اینه که من احتمالا خیلی خوشگلم! نیشخند

/ 58 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عاشق(سکوت)

همون بگو[زبان]انقد غر زدم آخرش میگه راه کار داری بگو[قهقهه]دیدم نه راه کار ندارم تسلیم شدم[زبان][نیشخند]

عاشق(سکوت)

[قهقهه][نیشخند][خنده]خیلی غر رغرو شدم خوبه[نگران]

عاشق(سکوت)

نه دیگه تا این حد..امروز خیلی سایت استاده نظر دادم بنده خدا رو کم مونده کچل کنم از دست خودم[قهقهه][نیشخند]

م.م

بیچاره استاده [خنده][خنثی][خنثی]

عاشق(سکوت)

[نیشخند][زبان][قهقهه]آره والا[قهقهه]

عاشق(سکوت)

مرسییییییییییییی تناااااااااااااااااااااااااااا جااااااااااااااااااااان[بغل][بغل][قلب][ماچ]

عاشق(سکوت)

[هورا][دلقک][هورا][دلقک][هورا]

م.م

عاشق امروز شادابیا ...... ایووووووووول

م.م

ایشالله همیشه شاد و خندون باشی[نیشخند]

عاشق(سکوت)

مرسی م.م[نیشخند]