ما و مترو

از تجریش سوار مترو تو حال خودم بودم و محدثه سرگرم موبایلش ... پسربچه ی چشم رنگی و زیبا رویی. با نا امیدی. سمتم اومد ازم خواست فال بخرم ... دلم میخواست باهاش حرف بزنم لبخند زدم پرسیدم فالات چنده؟ گفت پونصد ... کیفم رو باز کردم و باز نگاش کردم ... گفتم شما چشمات خیلی خوشگله ها! خودشو تو شیشه مترو نگاه کرد ولی چیزی نگفت.. چشماشو سریع از خودش برید و به کیف پولم دوخت... پونصد دادم یکی خریدم ... دلم نمیخواست بره... اما روشو کرد اونور و رفت .. تا اخر که تو جمعیت گم شد چشمم دنبالش بود... همون لحظه دختر بچه دیگه ای اومد ... صورت زیبایی نداشت کسی هم چیزی ازش نخرید... منم نخریدم... نشست رو صندلی وفالاشو نگاه میکرد... داشتم با خودم دعوا میکردم که چرا از این نمیگیری... محدثه تعریف کرده بود که این پولا به خودشون نمیرسه... دلم گرفته بود... دخترک رو نگاه میکردم ، محدثه موبایلو قطع کرد و شروع کرد تعریف کردن , با هم میخندیدیم و من چشمم به دخترک شرمنده از اینکه کاری از دستم بر نمیاد... کاش یه فال ازش میخریدم...

/ 3 نظر / 3 بازدید
م.م

[ناراحت][ناراحت][ناراحت] محدثه خانم راست گفته . بدبختها پولی در نمیارن . یارو سر صبح بهشون مبگه بابد ۵۰ تا از اینو بفروشبد وگرنه از شام و جا خواب خبری نیست . اون بیچاره ها هم مجبورن [نگران] دل منم خیلی براشون میسوزه . ولی کاری نمیشه کرد . با ۵۰۰ تومن که چیزی حل نمیشه . تازه خط ۱ خوبه و از این ادما کم هست . خط ۲ پره از اینا [نگران][نگران]

عاشق(سکوت)

[ناراحت]صحنه بدی..بچه هایی که الان باید سر درس و مشقشون باشن و آیندشون بسازن..مجبورن کار کنن اونم برای دیگری... [ناراحت]

mehrasa

آخه چه صحنه ی غم انگیزی