یک پست نالهآنه! بیایید سرتون رو درد بیارم :دی

بعد از انتخابات اون موقع که قرار بود نتایج آرا رو اعلام کنن قول دادن که زود تر از همیشه ارا رو بشمرن و نتیجه ش رو بدن . اما بر خلاف چهار سال پیش همه چی آروم آروم پیش رفت .

اول که آرای روحانی کمی بیشتر بود همه یه عالمه شاد بودن ( البته لازم به ذکر است که در خانواده ی ما تا جد و آبادمان هیچ کس به ایشان رای نداده بود ، از کلمه" همه"  منظورمان همه ی ملت دیگر است ) . شب رو بیدار موندن و شادی کردن تو خونه هاشون اروم اروم . فرداش بازم گفتن هنوز تموم نشده ولی ارای روحانی بیشتره . ملت باز خوشحال شدن . همینجوری انقدر کم کم اعلام کردن که اخراش فقط همه میگفتن  ما که میدونیم روحانی میشه ولی شما زودتر بگین که ما بفهمیم  فلانی رای نیاورده...

اره اینجوری شد که وقتی روحانی رئیس جمهور منتخب اعلام شد شادی نصفی از ملت تموم شده بود . اونایی که بیرون بودن دیگه ذوق و شوق دیشبش رو نداشتن .

حال فکر کنین مثل چهار سال پیش اونقدر سریع به همه اعلام میکردن... خوب اون همه انرژی به جای آروم آروم یه دفعه تخلیه میشد! همه جا میترکید! شادی ها خیلی بیشتر و واقعی تر بود ...مثل یه باد کنک که اکه رو سوراخش دست بذاری اروم اروم بادشو خالی کنی سر جاش میمونه ولی اگه یه دفعه هوای داخلش رو ازاد کنی میپره اینور اونور خل بازی در میاره!

خوب همه ی اینا رو گفتم که بگم  داستان زندگی من هم شده به همین منوال. یه هدف داشتم و دارم .  همه ش نگران مدرکم بودم که نرسه دستم که رسید . بعد نگران پذیرشایی که نمونه کار میخواستن منی که طراحیم افتضاحه و قدرت تخیلم کم به هزار زحمت داشتم امادشون میکردم که یک دفعه خبر سعود قیمت دلار پدر را منصرف کرد از قولی که به من داده بود . دیگه دل و دماغی واسه کار کردن نبود اما به امید تو خدای مهربونم ادامه دادم کارمو. واسشون فرستادم . یه دفعه یاد مدرک زبان افتادم رفتم و امتحان دادم و 5 شدم از 9 . باید 6 میشدم. دنیا رو سرم خراب شد و همه ی برنامه هام به هم ریخت که یه دفعه خبر رسید اینا مدرک زبان نمیخوان . دوباره منتظر مصاحبه شدم ( سکوت؟؟ صد تا صلوات رو فرستادی؟!) پذیرش لعنتی رو گرفتم.

این شد که بابا راضی شد برم و خوشحال وشاد خندان امدم اینجا که بعد از یه ماه برگردم به زندگی جدیدم .

تو همین خوشی ها بودم که خبر بازنشستگی بابا از کارش و حقوق نا چیزی که بهش میدن همه ی خوشی هارو پروند . حالا نیاز بود به خرج کردن از پولایی که قبلا جمع کردیم یعنی از پولی که قرار بود برای خارج من خرج بشه .

بابا که دید خیلی تو خودمم گفت برو . یه کاریش میکنیم . جایی پس انداز دارم و اگه داداشات برن دیگه خرج زیادی نمیمونه برای من و مامانت .

بازم کلی خوشحال شدم و تو حال خودم بود که یه مشکل جدید ایجاد شد.

مدارک برای ویزا:|

مدارکو فرستادم که یک دفعه بین همه شون چشمم افتاد به یه مدرک که باید حتما از سوئیس بگیرمش و من ندارمش الان! مهلت ارسال تا پریروز بود ..همه ش به مسئول اونجا میل زدم چندین میل فرستادم و ازشون راهنمایی خواستتم اما تا روز اخر جوابی نگرفتم .بگذریم از مدارکی که قاطی پاتی اپلود شده بودن و سرعت کم و فیلترینگ دقیقا همون زمانی که نیاز شدید به نت داشتم ...

مهلت گذشت و من نتونستم مدارک رو بفرستم . اونقدر حالم بد بود که هرکی از در میومد میگفت : سارا چته باز چرا مثه این بچه ها که خرابکاری کردن نمخوان بکسی بگن قیافت درهمه!

چیزی نمیگفتم و میخندیدم. شبش رنگم پریده خوابم نمیبرد .

فرداش پاشدم صورتم کلی جوش زده بود . اره من نتونسته بودم و باید به ایران موندن فکر میکردم چیزی که حتی جزو گزینه ها هم حسابش نمیکردم .

مسئله بزرگتر از چیزی بود که بتونم برای کسی شما خانواده یا دوستای اینجام توضیح بدم ، حال بده من نشونه ضعفم جلو یه قضیه کوچیک نبود. قضیه ای نبود که با فدای سرت یه سال دیگه یه راه دیگه یه کار دیگه حل بشه .

حالم اصلا خوب نبود این مدت ... به علاوه ی کلی مشکل دیگه ...

حالا بعد چند روز مسئول اونجا میلم رو جواب داده که مدارکو برات درست میکنم و اون مدرک رو به علاوه ی کل مدارک دیگه میتونی تا 15 جولای برام بفرستی .

کلی خوشحال شدم و داشتم از خوشی می مردم که  یادم اومد بلیط هواپیمام واسه 14 جولایه! یعنی 15 جولای من میرسم ! و وقتی نمیمونه واسه دنبال کارا بودن!چون جز این یه سری مدارکم باید پست کنیم .

منم تا سه هفته دیگه ثبت نام کردم برای رانندگی و پولشم پرداخت کردم  و کلی کار دیگه ! و امکان اینکه زودتر برگردم نیست .

و الان برم تا سال دیگه نمیتونم بیام دیگه ... به خاطر قیمت مسخره ی دلار.

حالا به بانک ایمیل زدم و مدرک رو ازشون خواستم . اگه شانسم بزنه و بشه این یکی مانعم رد بشه دیگه زیاد کاری نمیمونه واسه رفتن . 

ولی دیگه اونقدر شوق و ذوقی که واسه رفتن بود رو نداشتم . دیگه دارم خسته میشم و کم میارم . و اگه کم بیارم یعنی رو برنامه ی یه سالم پا گذاشتم و یه سال کامل رو الکی از دست دادم . باید برگردم ایران و تو یه دانشگاه  الکی درس بخونم یه مدرک بگیرمو هیچی هم یاد نگیرم. 

مهم نیست ... من که دلم روشنه. فقط اعلام کن و بهم بگو میتونم . 

_____

خدایا ! دیشب همه ی کارایی رو که کردم نه جوابش رو از تو و نه از کسی دیگه انتظار دارم .یه لبخند داداشمو خوشبختی اون همه ی خوشحالی های دنیاست برام .

 

دیشب وقتی تو مراسم رقص و پایکوبی هوای برادرم رو داشتم که تنها نمونه اون وسط و همه ش تو گوشش میگفتم همه چی خوبه عالیه وقتی خواستن برن بشینن جلوی همه سرم رو گرفت و بوسید و اروم گفت قربونت برم ! تازه فهمیدم خوشحالیش چقدر برام مهم بوده . اون بغض و گریه ی من و احساس رضایت تو چشمای داداشم ...

همین برام بس بود و جواب همه سگدو زدنا برای این که عقدش خوب برگذار بشه رو گرفتم .

خدایا! خودت میدونی عزیزی همینه که میگریزی ...!

 

/ 30 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عاشق سکوت

اون کلیپ تبلیغات یارو تو امریکا دید؟؟ ایرانی بود برای مکانیکیش کلیپ ساخته بود؟؟[نیشخند]

ساحل مهربانی

من شرمنده م.م و هدی شدم به خاطر خودخواهیم عرررررررررررر [گریه]

عاشق سکوت

دیشب دیدم ابی برنامه ویزه داشت تو من و تو[نیشخند] آره همون شیفت[قهقهه]تو عروسیا اونطوری میرقصن[خنثی][قهقهه]

عاشق سکوت

ساحل چه کردی با هدی و م.م؟؟؟[تعجب]

عاشق سکوت

آقا پست جدید هدی رو خوندید؟؟[نگران]

عاشق سکوت

میگماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا هوچی[نیشخند]

عاشق سکوت

دیشب با هدی حرف زدم بچه شاد و شنگول[قلب] اون پستم من گذاشتم[ساکت][نیشخند]

عاشق سکوت

بچم هدی هم دلش تنگ شده براتون[قلب]

عاشق سکوت

خواستم کلا یه کار کنم بهم اعتماد نکنه[نیشخند]

عاشق سکوت

راستی اون فامیل دوره خیلی باحال بود ترکیدم از خنده[قهقهه]